close
متخصص ارتودنسی درتهران
نقد فیلم کراش crach

برای حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید


loading...

jaza نگاهی به سینمای جهان

نام فیلم: crash  (تصادف)             ژانر: درام کارگردان: Paul Haggis محصول: آمریکا 2004 امتیاز از نظر من: 3.5/4 امتیاز از نظر…

برنده جایزه اسکار این قسمت: کراش

محمد جزا پزشک بازدید : 317 شنبه 3 ارديبهشت 1390 نظرات ()

نام فیلم: crash  (تصادف)             ژانر: درام

کارگردان: Paul Haggis

محصول: آمریکا 2004

امتیاز از نظر من: 3.5/4

امتیاز از نظر کاربران سایت imdb  : 10/8

Afi: خارج از رده بندی

هزینه ساخت: $6.5 million

فروش کل:  $98,410,061

 

صحنه ای از فیلم:

منم حق دارم یه تفنگ بخرم

در ابتدای فیلم در یک مغازه اسلحه فروشی یک  پدر و دختر ایرانی را می بینیم که در حال خرید یک اسلحه هستند. از دیالوگ های که بین دختر و پدر به فارسی  رد و بدل می شود متوجه می شویم که پدر واژه انگلیسیه فشنگ را نمی داند انگار اصلا تا حالا هیچ وقت با این کلمه میانه ای نداشته و آن را بکار نبرده و نشنیده است. صاحب فروشگاه از فارسی صحبت کردن آنها ناراحت می شود و آنها را تروریست خطاب میکند. مرد ایرانی با صاحب اسلحه فروشی درگیر می شود و می گوید من هم یک شهروند آمریکایی هستم و حق دارم اسلحه بخرم. نگهبان مرد ایرانی را از مغازه بیرون میکند. دختر که کاملا عصبانی شده و با حرف های زشت و معنی دار صاحب مغازه تحقیر شده است، بدون اینکه اطلاع درستی از اسلحه و  جعبه های فشنگ داشته باشد یه جعبه فشنگ سفارش می دهد صاحب مغازه به او می گوید این فشنگ هایی که سفارش دادی میدونی چیه؟ دختر بی اعتنا جعبه فشنگ و اسلحه را بر می دارد و سریع بدنبال پدرش بیرون می رود.

شنل نامرئی

کلید ساز به خانه برمی گردد. او به اتاق دخترش می رود اما دخترش را  روی تختش نمی بیند زیر تخت را نگاه می کند. دخترش آنجاست و ترسیده است. دخترش می گوید از صدای شلیک گلوله ترسیده. از دیالوگ های رد وبدل شده مفهمیم که این خانواده قبلا در یکی از محله های پایین شهر و در میان خشونت و درگیری بوده اند و تازه به این محله جدید نقل مکان کرده اند.  پدرش(کلید ساز) داستانی برای دخترش تعریف می کند او می گوید وقتی منم پنج ساله بودم یه پری به اتاقم اومد و به من یه شنل نامرئی ضد گلوله داد  پری به من گفت روز تولد پنج سالگی دخترت این شنل رو به عنوان هدیه به او بده منم میدمش به تو. کلید ساز شنل نامرئی را به تن دخترش می پوشاند و به دخترش می گوید به خاطر همین شنل بود که هیچگاه گلوله یا چاقویی به من نخورده است.

اون قفل لعنتی

با خانواده ایرانی که قبلا آشنا شدیم. این خانواده از راه یک مغازه کسب درآمد می کنند وحالا قفل یکی از درب های این مغازه دچار مشکل شده است. مرد ایرانی برای تعمیر قفل مغازه همان کلید ساز داستان ما را می آورد. کلید ساز قفل را عوض می کند وبه مرد ایرانی می گویداین تنها کافی نیست شما باید درب را عوض کنید مشکل شما درب است نه قفل. اما مرد ایرانی نمی پذیرد. و به کلید ساز می گوید حتما دوستی داری که درب ساز است شما می خواهید سر من کلاه بزارید. وپول بیشتری از من بگیرید. مرد ایرانی کلید ساز را متقلب صدا می زند و پولی به کلید ساز نمی دهد. کلید ساز نگاه سردی به مرد ایرانی می اندازد و به او می گوید باشه پولی نده. انگار حدس می زند که چه اتفاقی قراره برای مغازه و مرد ایرانی بیفتد.

فرشته کوچولو

در ادامه میبینیم که سارقان به مغازه مرد ایرانی زده اند و دارو ندار آنها راغارت کرده اند. مرد ایرانی کلید ساز را مقصر می داند و به سراغش می رود. مرد ایرانی جلوی خانه کلید ساز منتظر برگشتنش است تا با او تسویه حساب کند. همین که کلید ساز به جلوی خانه اش می رسد مرد ایرانی با اسلحه (همان اسلحه ای که با دخترش خریدند) او را تهدید می کند و خسارت می خواهد. کلید ساز که گیج شده است همه پنجاه دلاری که همراه دارد را به مرد ایرانی می دهد. اما مرد به او می گوید: پنجاه دلار؟ تو تمام مغازه را خالی کردی. در این گیر و دار ناگهان الیزابت دختر کوچولوی کلید ساز از پنجره به بیرون نگاه میکند و پدرش را که بوسیله اسلحه تهدید شده است می بیند. الیزابت به مادرش می گوید: مادر شنل پیش بابا نیست باید به کمکش برم و به سرعت به سمت پدرش می دود و همین که در آغوش پدرش می پرد مرد ایرانی ناخودآگاه شلیک میکند. اما در کمال تعجب می بینیم که هیچ اتفاقی برای دختر و پدر نیفتاده و کاملا سالم هستند. مرد ایرانی مات و مبهوت به آنها نگاه می کند و کلید ساز هم با چشمانی اشک آلود دخترش را به داخل خانه مبرد الیزابت هم در آغوش پدرش به پدرش میگوید: راست گفتی بابا شنل خوبیه. مرد ایرانی در مغازه خودش در حالی که هنوز متحیر از این اتفاق است به دخترش آنچه برایش رخ داده بود را تعریف می کند و می گوید : اون دختر مثل یه فرشته منو از مرتکب شدن به یه قتل نجات داد.  دختر مرد ایرانی و قتی کشو میز را باز میکند اسلحه و جعبه فشنگ را میبیند همان فشنگهایی که سرخود آنها را از اسلحه فروشی خریده بود. دوربین نمای اینسرتی از جعبه فشنگ می گیرد درحالی که روی جعبه فشنگ نوشته شده: فشنگ مشقی.   

   یک موقعیت طنز:

یکی از شخصیت های داستان یک دادستان است. دادستان از طرفی به رای سییاهپوستان برای راهیابی به سنا و از طرف دیگر به حمایت قانون مدار ها احتیاج دارد. دادستان سعی دارد نظر مثبت سیاهپوستان را به خودش  جلب کند. او به دوستانش میگوید: باید در حال اهدا کردن یک مدال شجاعت به یه سیاهپوست عکسی از او گرفته شود و در روزنامه ها پخش شود. برای این کار دادستان یک آتش نشان شجاع را نام میبرد که آتشی را در اردوگاهی خاموش کرده است. دوستانش به او می گویند اما او عراقیه. دادستان جواب می دهد اشکالی نداره به نظر سیاهپوست می رسه اسمش چی بود؟ دوستانش جواب میدن اسمش صدامه. 

نقد کوتاهی بر این فیلم

تصادف داستان تو در توی انسانهایی از نژاد و زبان و رنگ پوستهای مختلفی است که همگی در یک کشور پیشرفته دورهم جمع شده اند و اسیر مقوله ای به نام بدبینی و نژاد پرستی و یا پیش داوری  هستند. این فیلم چند داستان موازی را در عرض 48 ساعت در لس آنجلس به زیبایی به هم ارتباط میدهد و به تصویر می کشد. فیلم شخصیت محوری خاصی ندارد و همه شخصیت ها در آن حضور موثر دارند. آقای دادستان و همسرش ،خانواده ایرانی که مغازه دار هستند،  آقای کارگردان، دو تا پسر سیاهپوست و کلید ساز همگی در زیر چتری به نام عدم اعتماد به همدیگر و قضاوت های شتابزده و نادرست قرار دارند و همین موانع سبب شده است تا از واقعیت و نیت درونی یکدیگر آگاه نباشند. فیلم به قدری خوش ساخت است و به نحوی خوب شخصیت پردازی شده است که مخاطب در درک پیچیده گی های تک تک شخصیت های فیلم اصلا دچار مشکل نمی شود. فیلم به بررسی دغدغه ها  و مشکلات معیشتی و نژاد پرستی و اختلافات طبقاتی در کنار خشونت و برداشت های ناعادلانه و سلیقه ای سفید پوستان، سیاهپوستان و همه مهاجرانی که از اقصی نقاط جهان برای ادامه زندگی و کسب و کار به  کشور آمریکا مهاجرت کرده اند و خصوصا بعد از واقعه یازدهم سپتامبر میپردازد. پل هاگس می خواهد به ما بگوید که اصطکاک و درگیری و در نهایت خشونت ماحصل بدبینی و یک برداشت غلط  و در نهایت یک قضاوت ناعادلانه است. جمله ای که همه مردم دنیا آن را قبول داردن اینه که دنیا خیلی کوچیکه فیلم با یک تصادف شروع می شود و داستان پر پیچ و خم شخصیت های داستان را به همراه دارد در نهایت هم با یک تصادف به پایان می رسد. وقتی که دوربین در پلان آخر از بالا نظاره گر صحنه تصادف است، در ذهن هر بیننده ای این تصور شکل می گیرد که حکایت همچنان ادامه دارد و تمام اتفاقات فیلم هر لحظه ممکن است برای عده ای دیگر از شهروندان امریکایی دوباره تکرار شود.

تصادف در سال 2006  و در رقابت با فیلمهای «مونیخ»  ساخته «اسپیلبرگ»  و فیلم پسا استعماری «کوهستان بروک بک» ساخته «انگ لی» موفق به کسب جایزه اسکار برای بهترین فیلم سال شد.

 

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
نقد و بررسی سینمای جهان- نقد و بررسی مسائل داغ جهان
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 12
  • کل نظرات : 2
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 11
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 1
  • باردید دیروز : 19
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 28
  • بازدید ماه : 286
  • بازدید سال : 4,866
  • بازدید کلی : 40,256
  • کدهای اختصاصی